دیپلماسی آمریکا از همان آغاز شکلگیریاش با تناقض میان اعلامِ تعهد و عملِ واقعی مواجه بوده است. پس از جنگ جهانی اول، رئیسجمهور وودرو ویلسون برای پیروزی در انتخابات شعار صلح میداد، اما کنگره آمریکا امضای پیمان ورسای و عضویت آمریکا در جامعه ملل را رد کرد، اقدامی که باعث تضعیف نظام صلح پساجنگ شد و به شکست اهداف ویلسون انجامید.
در دهههای بعد، نمونههای دیگری از برخورد گزینشی با توافقات بینالمللی ظاهر شد. در معاهده سال 1851 با سرخپوستان آمریکا، دولت آمریکا یکی از نخستین پیمانهای رسمی خود را زیر پا گذاشت و عملاً از اجرای بندهای اصلی خود سر باز زد.
در عصر نوین نیز روندی مشابه ادامه یافته است؛ گزارشها نشان میدهند که دولتهای آمریکایی چه جمهوریخواه و چه دموکرات بارها نسبت به نقض یا نادیده گرفتن تعهدات بینالمللی متهم شدهاند، از عدم پایبندی به پیمانهایی پس از جنگ جهانی، تا خروج از توافقات مهم در حوزههای محیط زیست و امنیت.
این الگو، اگرچه در بافت استراتژیک و داخلی آمریکا توجیهاتی دارد، اما در عرصه جهانی اعتماد به او را تضعیف کرده و همچنان موضوع بحث جدی در تحلیلهای سیاست خارجی است.
وقوع حملات در بحبوحه مذاکرات: واقعیت یا تاکتیک؟
در سالهای اخیر، به ویژه در مورد ایران، یک پارادوکس خشن در سیاست آمریکا دیده میشود: حملههای نظامی در زمانی که مذاکرات دیپلماتیک به نقطه حساسی رسیدهاند. در فبروی۲۰۲۶، ایالاتمتحده و اسرائیل عملیات هوایی «اپیک فیوری» را علیه اهداف در ایران آغاز کردند، همزمان با مذاکرات غیرمستقیم هستهای که به گفته برخی دیپلماتها میتوانست به موفقیت نزدیک شود.
این حملهها نه در خلأ اتفاق افتاده و نه بیارتباط با سرنوشت مذاکرات بودهاند. آمریکا با وجود مذاکرات، همانزمان نیروهای خود را در منطقه تقویت کرد و بدون تصویب کنگره برای استفاده از زور وارد عمل شد؛ اقدامی که از نظر حقوق بینالملل و منطق مذاکره «غیرضروری و نابجا» خوانده شده است.
این پدیده میتواند الگوی جدیدی را به نمایش بگذارد، جایی که دیپلماسی و تاکتیک نظامی به شکل همزمان به کار میروند، بدون اینکه اولویت روشنی میان گفتوگو و استفاده از قدرت سخت وجود داشته باشد.
پیمانها و ترامپ: خروج از نظم جهانی
دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ بازهای استثنایی در تاریخ روابط بینالملل آمریکا است. از خروج آمریکا از توافق هستهای ایران در ۲۰۱۸ (متضمن محدودیت برنامه هستهای ایران در ازای لغو تحریمها)، که بهطور یکجانبه دونالد ترامپ را از آن کنار کشید، تا خروج دوباره از توافق آبوهوایی پاریس و قطع همکاری با بدنههای کلیدی علمی مانند کنوانسیون چارچوب سازمان ملل درباره تغییرات اقلیمی.
در سال ۲۰۲۶، دولت او اعلام کرد که ایالات متحده از ۶۶ سازمان و کنوانسیون بینالمللی خارج میشود؛ شامل نهادهایی مرتبط با تغییر اقلیم، حقوق بشر، سلامت جهانی و توسعه؛ با این استدلال که این نهادها «خلاف منافع آمریکا» هستند.
این خروجها نه تنها پیامی روشن به متحدان فرستاد، بلکه باعث شد اعتماد به گفتهها و تعهدات آمریکا در معاهدات چندجانبه به شدت کاهش یابد؛ موضوعی که متخصصان حقوق بینالملل و سیاست خارجه آن را «تضعیف نظم بینالملل» توصیف کردهاند.
الگوی ترامپ: درس عدم اعتماد برای جهان
این پرسش تنها در تهران یا پکن مطرح نشده است. پس از خروج دولت دونالد ترامپ از برجام در سال ۲۰۱۸، متحدان اروپایی آمریکا نیز آشکارا از «ضربه به اعتماد» سخن گفتند؛ مقامات فرانسه و آلمان هشدار دادند که این تصمیم نهتنها ایران، بلکه اصل چندجانبهگرایی را تضعیف میکند. در تحلیلهای منتشرشده در رسانههای غربی، این اقدام بهعنوان نمونهای کمسابقه از کنار گذاشتن یک توافق چندجانبه بدون نقض رسمی از سوی طرف مقابل توصیف شد. نتیجه آن بود که حتی نزدیکترین شرکای واشینگتن نیز دریافتند که توافق با آمریکا، تضمین بلندمدت ندارد، بلکه تابع نوسانات سیاست داخلی آن کشور است.
اما در دور تازه تنشها، مسئله تنها خروج از توافق نبود؛ بلکه همزمانی مذاکره و اقدام نظامی بود. در جریان دو دور اخیر گفتوگوهای غیرمستقیم میان تهران و واشینگتن، که با میانجیگری بازیگران منطقهای و اروپایی در جریان بود، حملاتی از سوی آمریکا و اسرائیل به اهدافی در داخل ایران صورت گرفت. این همزمانی مذاکره پشت میز و انفجار در میدان برای افکار عمومی ایران بهعنوان نشانهای از دوگانگی رفتاری تعبیر شد؛ گویی دیپلماسی نه جایگزین فشار، بلکه مکمل آن است.
در پرونده ایران، این تجربه به سرمایه سیاسی قابلتوجهی برای جریانهای بدبین به غرب تبدیل شد. استدلال آنها این بود که اگر در میانه گفتوگو نیز احتمال حمله نظامی وجود دارد، مذاکره عملاً به ابزاری برای مدیریت افکار عمومی بدل میشود، نه حل اختلاف. چنین برداشتی، چه دقیق و چه اغراقآمیز، فضای داخلی ایران را بهگونهای شکل داد که هر پیشنهاد جدیدی از سوی آمریکا با پیشفرض سوءظن مواجه شود. دیپلماسی وقتی معنا دارد که حداقل در دوره مذاکره، طرفین از اقدامات تنشزا پرهیز کنند.
در سطحی گستردهتر، این همزمانی پیام نگرانکنندهای به دیگر کشورها مخابره کرد: آیا مذاکره با آمریکا به معنای مصونیت از فشار نظامی است، یا صرفاً یکی از ابزارهای یک راهبرد چندلایه؟ کشورهایی که درگیر پروندههای حساس با واشینگتن هستند، اکنون این سناریو را در محاسبات خود لحاظ میکنند که گفتوگو لزوماً به کاهش فوری ریسک امنیتی منجر نمیشود. این برداشت میتواند گرایش به بازدارندگی سختافزاری و فاصلهگرفتن از سازوکارهای دیپلماتیک را تقویت کند.
در نهایت، مسئله فقط یک دولت یا یک مقطع زمانی نیست؛ مسئله الگویی است که در آن مذاکره و اقدام نظامی بهطور همزمان پیش میروند. اگر چنین الگویی تثبیت شود، مفهوم «حسن نیت در مذاکره» به تدریج تهی خواهد شد. در جهانی که بحرانها بههمپیوسته و شکنندهاند، ترکیب گفتوگو با فشار نظامی شاید در کوتاهمدت امتیاز تاکتیکی ایجاد کند، اما در بلندمدت سرمایهای به نام اعتماد را فرسوده میکند؛ سرمایهای که بدون آن، هیچ توافقی پایدار نخواهد ماند.
جمعبندی: اعتماد، دیپلماسی و آینده نظم بینالملل
در تکمیل این نوشتار، نمیتوان صرفاً به تاریخچه و نمونههای گذشته بسنده کرد؛ بلکه پیامدهای عملی این بیاعتمادی در میدان دیپلماسی جاری نیز قابل توجه است. تجربه ایران نشان میدهد که وقتی یک طرف، حتی با توافق کتبی و نظارت بینالمللی یا اینکه در حین مذاکره و دیپلماسی هم باشد، میتواند با تغییر دولت یا اولویت سیاسی خود توافق یا قوانین مذاکره را نادیده بگیرد، طرف مقابل به سرعت به ابزارهای جایگزین اعتماد میکند: تقویت توان دفاعی، افزایش تعامل با دیگر قدرتها، و تمرکز بر راهبردهای منطقهای مستقل. این اقدامات، اگرچه منطقی از منظر امنیت ملی است، اما به چرخه بیاعتمادی و تنش دامن میزند و هزینه دیپلماسی را بالا میبرد.
علاوه بر این، بیاعتمادی ناشی از رفتار آمریکا پیامدهای گستردهتری برای نظم بینالملل دارد. کشورهایی که پیشتر به سازوکارهای چندجانبه اعتماد میکردند، اکنون در بازنگری تعهدات و انتخاب شرکای خود محتاطتر شدهاند. این روند، به معنای تضعیف نهادهای بینالمللی، کاهش کارآمدی پیمانهای امنیتی و افزایش رقابت منطقهای است. در واقع، هرگاه یک قدرت بزرگ ناپایدار عمل کند، ساختارهای اعتماد جهانی آسیب میبینند و خلأ آن بهسرعت توسط رقبا و بازیگران نوظهور پر میشود.
دیپلماسی، در شرایط چنین بیثباتی، بیش از پیش به پیشبینیپذیری و استمرار نیاز دارد. پایبندی به تعهدات بینالمللی نه تنها نشانه حسن نیت است، بلکه ستون اصلی حفظ ثبات و کاهش تنشهاست. اگر این ستونها سست شوند، مذاکرات و توافقها تبدیل به قراردادهای موقت و پرریسک میشوند که هیچ تضمینی برای پیگیری و اجرای آنها وجود ندارد.
بنابراین، تجربه اخیر ایران و جهان در مواجهه با آمریکا و دوره ترامپ یک هشدار است: بدون اعتماد، دیپلماسی عملاً فلج میشود و حتی بهترین طرحها و توافقها در معرض فروپاشی قرار میگیرند. کشورها باید به این واقعیت توجه کنند که برای موفقیت در گفتوگوهای بینالمللی، صرف اعتماد به وعدهها کافی نیست و باید مکانیسمهای تضمین واقعی برای تداوم توافقات طراحی کنند.
در نهایت، آینده نظم بینالملل به توانایی جامعه جهانی در ایجاد و حفاظت از این اعتماد بستگی دارد. هرگونه رفتار بیثباتکننده، هرچند مقطعی به نفع یک کشور باشد، در بلندمدت هزینهای سنگین بر کل معماری دیپلماسی و امنیت جهانی تحمیل میکند و نشان میدهد که ثبات واقعی، تنها از تعهد پایدار و احترام به قواعد مشترک حاصل میشود.
نزدیکشدن به آمریکا و ترامپ؛ فرصت یا دام؟




دیدگاهتان را بنویسید