تحلیل جایگاه ارتش ایالات متحده در نظام بینالملل امروز، بدون در نظر گرفتن روندهای کلان قدرت جهانی، تصویری ناقص ارائه میدهد. در سالهای اخیر، بحث افول تدریجی هژمونی آمریکا به یکی از موضوعات محوری در ادبیات سیاسی و امنیتی تبدیل شده است.
در نگاه تاریخی، پس از پایان جنگ جهانی دوم، آمریکا در موقعیتی قرار گرفت که نهتنها از نظر نظامی بلکه از نظر اقتصادی و تکنولوژیک نیز برتری کمسابقهای را تجربه میکرد. این برتری زمینهساز شکلگیری نظمی شد که عملاً بر محور قدرت واشنگتن سازماندهی شده بود.
در دوران جنگ سرد، این برتری در قالب رقابت مستقیم با اتحاد شوروی تثبیت شد و ساختار امنیت جهانی بر پایه بازدارندگی هستهای و اتحادهای نظامی مانند ناتو شکل گرفت. در این دوره، ارتش آمریکا بهعنوان ابزار اصلی حفظ نظم لیبرال جهانی عمل میکرد.
با پایان جنگ سرد، ایالات متحده وارد مرحلهای شد که بسیاری آن را «لحظه تکقطبی» نامیدند؛ دورهای که در آن هیچ رقیب همسنگی در سطح جهانی وجود نداشت و امکان مداخله نظامی در نقاط مختلف جهان به شکل گسترده فراهم بود.
اما همین گستردگی حضور نظامی، بهتدریج هزینههای سنگینی را بر سیاست خارجی آمریکا تحمیل کرد. جنگهای افغانستان و عراق نشان دادند که برتری نظامی الزاماً به معنای پیروزی سیاسی پایدار نیست و کنترل محیطهای پیچیده فراملی بسیار دشوارتر از تصور اولیه است.
در این میان، فرسایش تدریجی منابع، افزایش تلفات غیرمستقیم، و طولانی شدن درگیریها، تصویر «قدرت بیرقیب» را با چالشهایی جدی مواجه ساخت. این روند بیش از آنکه یک شکست واحد باشد، مجموعهای از ناکامیهای انباشته تلقی میشود.
همزمان، ظهور قدرتهای منطقهای و جهانی جدید، بهویژه در آسیا و اوراسیا، موجب شد که ساختار قدرت جهانی به سمت چندقطبی شدن حرکت کند. این تحول به معنای پایان نقش آمریکا نیست، اما از انحصار تصمیمسازی آن کاسته است.
از منظر واقعگرایی تهاجمی، چنین وضعیتی قابل انتظار است؛ زیرا در نظام بینالملل آنارشی، هیچ قدرتی نمیتواند موقعیت برتر خود را برای همیشه حفظ کند و رقابت دائمی میان بازیگران یک اصل ساختاری محسوب میشود.
در خاورمیانه نیز نقش بازیگران منطقهای همچون ایران در افزایش پیچیدگی محیط امنیتی قابل توجه است. استفاده از ابزارهای نامتقارن، جنگ نیابتی و ظرفیتهای موشکی و پهپادی، معادلات سنتی قدرت را تحت فشار قرار داده است.
در چنین فضایی، ایران بهعنوان یکی از بازیگران تأثیرگذار منطقهای، توانسته با اتکا به راهبردهای بازدارندگی و نفوذ منطقهای، هزینههای حضور نظامی قدرتهای خارجی را افزایش دهد و سطح درگیریها را از الگوی کلاسیک خارج کند.
این وضعیت موجب شده تا در برخی مقاطع، رویاروییها نه به شکل جنگهای تمامعیار، بلکه در قالب درگیریهای محدود، پاسخهای متقابل و بازدارندگی متوازن تعریف شود؛ الگویی که پیچیدگی بیشتری نسبت به جنگهای سنتی دارد.
در سطح افکار عمومی جهانی نیز تصویر آمریکا بهعنوان قدرتی بیرقیب تا حدی دچار تغییر شده است. افزایش تردید نسبت به مداخلات نظامی و رشد گرایش به چندجانبهگرایی، نشانههایی از این تحول هستند.
در مجموع، نظام بینالملل در حال عبور از مرحلهای است که در آن یک قدرت مسلط بتواند بهتنهایی قواعد بازی را تعیین کند. این وضعیت، نه پایان قدرت آمریکا، بلکه آغاز دورهای است که در آن قدرت باید در تعامل با محدودیتها و رقبا بازتعریف شود.
امارت اسلامی: بازگشایی گذرگاههای مرزی با پاکستان مشروط به پذیرش خواستههای افغانستان است




دیدگاهتان را بنویسید