×
×

انقلاب و مقاومت‌های اسلامی و شکل‌گیری یک وجدان مشترک

  • کد نوشته: 56654
  • 20 دلو 1404
  • در روایت رسمی غرب، «مقاومت و انقلاب‌های اسلامی» اغلب مترادف با افراط‌گرایی، خشونت یا عقب‌ماندگی معرفی می‌شود. این روایت، ساده‌سازی آگاهانه‌ی پدیده‌ای پیچیده است. اگر از سطح واژه‌ها پایین‌تر برویم و به تجربه‌ی زیسته‌ی جوامع اسلامی نگاه کنیم، تصویر متفاوتی آشکار می‌شود.
    انقلاب و مقاومت‌های اسلامی و شکل‌گیری یک وجدان مشترک

    در روایت رسمی غرب، «مقاومت و انقلاب‌های اسلامی» اغلب مترادف با افراط‌گرایی، خشونت یا عقب‌ماندگی معرفی می‌شود. این روایت، ساده‌سازی آگاهانه‌ی پدیده‌ای پیچیده است. اگر از سطح واژه‌ها پایین‌تر برویم و به تجربه‌ی زیسته‌ی جوامع اسلامی نگاه کنیم، تصویر متفاوتی آشکار می‌شود. انقلاب و مقاومت، پیش از آن‌که یک انتخاب ایدئولوژیک باشد، واکنشی تاریخی به زنجیره‌ای از مداخلات، تحقیرها و مصادره‌هاست؛ واکنشی که ریشه در حافظه‌ی جمعی دارد، نه در بیانیه‌ها و شعارهای سیاسی.

    در بسیاری از کشورهای اسلامی، تماس با غرب نه از مسیر مبادله‌ی برابر و تعامل متوازن، بلکه از کانال اشغال نظامی، کودتا، تحریم اقتصادی و مهندسی سیاسی عبور کرده است. منابع طبیعی استخراج شده، ساختارهای بومی تصمیم‌گیری تضعیف گشته و مسیر توسعه، به‌جای آن‌که از درون جامعه بجوشد، از بیرون دیکته شده است. در چنین بستری، مقاومت به زبان ناخودآگاه ملت‌ها بدل می‌شود؛ زبانی که پیش از آن‌که سخن بگوید، تجربه کرده است.

    یکی از عناصر مشترک این تجربه، حضور حاکمان دست‌نشانده است؛ دولت‌هایی که مشروعیت‌شان نه از رأی و رضایت مردم، بلکه از حمایت سفارت‌خانه‌ها و قدرت‌های خارجی می‌آید. این حاکمان، به‌جای حفاظت از دارایی‌های ملی و منافع عمومی، نقش واسطه‌های محلی یک نظم جهانی نابرابر را ایفا کرده‌اند. فساد ساختاری در این نظام‌ها نه یک استثنا یا خطا، بلکه کارکرد طبیعی وابستگی سیاسی و اقتصادی بوده است.

    غرب اغلب توسعه‌نیافتگی را به فرهنگ، دین یا سنت‌های جوامع اسلامی نسبت می‌دهد، اما کمتر درباره‌ی پروژه‌های نیمه‌تمام، تحریم‌های فلج‌کننده، جنگ‌های نیابتی و فرار نخبگانِ ناشی از بی‌ثبات‌سازی سخن می‌گوید. توسعه‌ای که با تهدید نظامی، فشار سیاسی و شرط‌گذاری امنیتی همراه باشد، در عمل توسعه نیست؛ بلکه ابزاری برای کنترل و مهار است.

    از این منظر، مقاومت و انقلاب در جهان اسلام نه یک استثنا، بلکه یک الگو است؛ الگوی ملت‌هایی که در برابر نظم تحمیلی ایستاده‌اند. افغانستان، ایران و فلسطین سه روایت متفاوت از یک داستان مشترک‌اند؛ داستان تقابل میان اراده‌ی بومی و قدرت خارجی.

     

    افغانستان؛ کشوری که امپراتوری‌ها را خسته می‌کند

    افغانستان در یک قرن گذشته به آزمایشگاه قدرت‌های بزرگ بدل شده است؛ از امپراتوری بریتانیا تا اتحاد جماهیر شوروی و سپس ایالات متحده. هر بار، روایت با وعده‌ی «امنیت»، «بازسازی» و «ملت‌سازی» آغاز شد و با خروجی پرهزینه و بی‌نتیجه پایان یافت. آنچه برای مردم افغانستان باقی ماند، نه حکومت‌های مردمی پایدار، بلکه ویرانه‌ها و خاطره‌ی اشغال بود.

    حضور آمریکا پس از سال ۲۰۰۱ با زبان مبارزه با تروریسم توجیه شد، اما به‌تدریج به یک پروژه‌ی تمام‌عیار مهندسی سیاسی تبدیل گشت. دولتی که با حمایت نظامی خارجی سرپا بماند، ناگزیر از همان لحظه‌ی تولد با بحران مشروعیت مواجه است. فاصله‌ی میان کابل رسمی و افغانستان واقعی هر روز عمیق‌تر شد.

    فساد گسترده در ساختار حکومت مورد حمایت آمریکا نه یک اتفاق پیش‌بینی‌نشده، بلکه نتیجه‌ی تزریق بی‌حساب پول بدون سازوکار پاسخ‌گویی بود. میلیاردها دالر هزینه شد، اما نهادهای بومی تقویت نشدند. این شکاف، زمینه‌ی اجتماعی مقاومت را فراهم کرد؛ مقاومتی که در اشکال مختلف و در لایه‌های گوناگون جامعه بروز یافت.

    مقاومت و جهادِ مردم افغانستان در برابر آمریکا همزمان با آن‌که محصول یک ایدئولوژی منسجم باشد، ادامه‌ی یک سنت تاریخی است؛ سنت نپذیرفتن سلطه‌ی خارجی. این مقاومت از بطن مردم تغذیه می‌کرد، از شبکه‌های خویشاوندی نیرو می‌گرفت و از حافظه‌ی شکست‌های قبلی امپراتوری‌ها الهام می‌گرفت.

    فرار آمریکا در سال ۲۰۲۱ نه فقط پایان یک جنگ، بلکه اعترافی خاموش به شکست یک مدل بود؛ مدلی که تصور می‌کرد می‌توان یک جامعه را با زور نظامی و نسخه‌های وارداتی بازطراحی کرد. افغانستان بار دیگر نشان داد که مقاومت، گاهی فقط صبر تاریخی است.

     

    ایران؛ انقلابی که معادله‌ی وابستگی را برهم زد

    انقلاب ۱۳۵۷ مردم ایران را نمی‌توان بدون درک نقش آمریکا در ساختار قدرت پیش از آن فهمید. نظام شاهی، پس از کودتای ۱۳۳۲، به‌طور فزاینده‌ای به غرب وابسته شد؛ وابستگی‌ای که در سیاست، اقتصاد و حتی فرهنگ بازتاب داشت و بهای سنگینی برای استقلال تصمیم‌گیری کشور به همراه آورد.

    ایرانِ پیش از انقلاب، در ظاهر در مسیر نوسازی حرکت می‌کرد، اما این نوسازی نامتوازن بود. توسعه‌ی از بالا، بدون مشارکت سیاسی واقعی، همراه با شکاف طبقاتی و سرکوب مخالفان، نارضایتی عمیقی را زیر پوست شهرها انباشته کرده بود. ثباتی که بر سرنیزه و حمایت خارجی بنا شود، ذاتاً شکننده است.

    انقلاب اسلامی ایران، در جوهر خود، تلاشی برای بازپس‌گیری حاکمیت ملی بود. شعارها در کنار اینکه رنگ دینی داشتند، مطالبه استقلال از قدرت خارجی و پایان دادن به نقش آمریکا به‌عنوان تصمیم‌گیر پشت‌پرده بود. همین نقطه، انقلاب ایران را به یک الگو در جهان اسلام تبدیل کرد.

    واکنش غرب به این انقلاب از همان ابتدا خصمانه بود؛ تحریم، فشار سیاسی و تلاش برای انزوای بین‌المللی. اما این فشارها، به‌جای فروپاشی، به تقویت گفتمان مقاومت انجامید. ایران به نمونه‌ای بدل شد که نشان می‌داد می‌توان خارج از مدار مطلوب غرب ایستاد.

    اعتراف موافقان و منتقدان دارای منطق جمهوری اسلامی این است که انقلاب ۱۳۵۷ معادله‌ی «وابستگی برابر با ثبات» را شکست و پس از آن، مقاومت در جهان اسلام یک مرجع عینی و تاریخی پیدا کرد.

     

    فلسطین؛ مقاومت در سرزمینی که زمان در آن متوقف مانده است

    فلسطین طولانی‌ترین پرونده‌ی حل‌نشده‌ی نظام بین‌الملل است. دهه‌ها مذاکره، قطعنامه و طرح صلح نتوانسته‌اند واقعیت اشغال را تغییر دهند. برای مردم فلسطین، مقاومت نه یک انتخاب رادیکال، بلکه واکنشی طبیعی به زیست روزمره تحت کنترل نظامی است.

    حمایت بی‌قید و شرط آمریکا از اسرائیل، توازن را از اساس برهم زده است. وقتی یک طرف از پشتوانه‌ی سیاسی و نظامی قدرت‌های بزرگ برخوردار است و طرف دیگر حتی بر مرزها، منابع و آسمان خود کنترل ندارد، مفهوم «فرایند صلح» به واژه‌ای تهی تبدیل می‌شود.

    غرب اغلب بر اشکال مقاومت تمرکز می‌کند، نه بر ریشه‌های آن. اما تا زمانی که اشغال، شهرک‌سازی و محاصره ادامه دارد، مقاومت نیز بازتولید می‌شود. این یک رابطه‌ی عِلّی است، نه یک داوری اخلاقی.

    مقاومت فلسطین، مانند افغانستان و ایران، حامل یک پیام مشترک است: نظم تحمیلی پایدار نیست. حتی اگر نسل‌ها طول بکشد، حافظه‌ی جمعی اشغال از بین نمی‌رود.

    فلسطین به آینه‌ای تبدیل شده که تناقض‌های غرب را بازتاب می‌دهد؛ از ادعاهای حقوق بشری تا حق تعیین سرنوشت. دقیقاً به همین دلیل است که مقاومت فلسطین جایگاهی فراتر از جغرافیای خود یافته و به نمادی جهانی بدل شده است.

     

    اتحاد مقاومت‌ و انقلاب‌ها؛ وقتی تجربه‌های جداگانه به یک حافظه‌ مشترک بدل می‌شوند

    افغانستان، ایران و فلسطین از نظر جغرافیا، فرهنگ و ساختار سیاسی متفاوت‌اند، اما تجربه‌ای مشترک دارند؛ مواجهه با سلطه‌ی خارجی. این اشتراک، زمینه‌ی شکل‌گیری یک گفتمان فراملی مقاومت را فراهم کرده است.

    اتحاد مقاومت‌ها الزاماً به معنای اتحاد نظامی نیست، بلکه به معنای هم‌افزایی تجربه‌هاست؛ انتقال حافظه‌ی تاریخی، درس‌های شکست و پیروزی و شناخت الگوهای مداخله‌ی غرب.

    غرب از این همگرایی نگران است زیرا مقاومتِ منفرد را می‌توان مهار کرد، اما مقاومتِ شبکه‌ای را نه. تجربه نشان داده که فشار بر یک کشور، اغلب به تقویت پیوندهای آن با دیگر جنبش‌های مقاوم منجر می‌شود.

    این اتحاد بیش از آن‌که ایدئولوژیک باشد، واکنشی به یک نظم جهانی نابرابر است. تا زمانی که این نابرابری پابرجاست، ایده‌ی مقاومت نیز بازتولید خواهد شد.

    در جهان چندقطبیِ در حال شکل‌گیری، این همگرایی می‌تواند از حاشیه به متن سیاست جهانی منتقل شود.

     

    جمع‌بندی؛ مقاومت به‌عنوان زبان سیاستِ حذف‌شدگان

    مقاومت کشورهای اسلامی را نمی‌توان صرفاً با برچسب‌های امنیتی توضیح داد. این پدیده، محصول تاریخ، تجربه‌ی زیسته و ساختار قدرت جهانی است.

    افغانستان نشان داد اشغال نظامی پایدار نیست. ایران نشان داد وابستگی شرط ثبات نیست. فلسطین نشان می‌دهد که اشغال، حتی پس از دهه‌ها، عادی نمی‌شود.

    اگر غرب به‌دنبال کاهش مقاومت است، باید به‌جای مدیریت پیامدها، به ریشه‌ها نگاه کند: مداخله، تحقیر و نابرابری ساختاری.

    مقاومت‌ و انقلاب‌ها ممکن است شکل عوض کنند، اما از بین نمی‌روند. آن‌ها زبان سیاسی کسانی‌اند که از نظم موجود سهمی ندارند.

    در نهایت، پرسش اصلی این نیست که چرا جهان اسلام مقاومت می‌کند؟ پرسش این است که چرا نظم جهانی همچنان مقاومت تولید می‌کند؟

    نویسنده: فیض‌الله دادگر
    منبع: خبرگزاری وطن24

    مطالب مرتبط

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *