دوشنبه, 07 حمل 1396
شناسه خبر:3752
به مناسبت هفتۀ میلاد سرور کائنات؛

نگاه بزرگان ادبیات دری پارسی به حضرت محمد(ص)

  • انداز قلم
فرهنگ و هنر

همه شاعران بزرگ ما دیوان‌ها و دفترهای خود را با نعت پیامبر و درود بر او و خاندان پاکش شروع کرده‌اند تا الهام بخش و مبارک کننده اشعار و گفته‌هایشان باشد.

همه شاعران بزرگ ما دیوان‌ها و دفترهای خود را با نعت پیامبر و درود بر او و خاندان پاکش شروع کرده‌اند تا الهام بخش و مبارک کننده اشعار و گفته‌هایشان باشد.
پیامبر اکرم (ص) آخرین فرستاده خداوند، علاوه بر اینکه مهم‌ترین تاثیر را در زندگی بشریت داشت و مسیر تاریخ را از تاریکی به روشنایی کشاند و نور وجود او ماه مجلس همه عالمیان شد، تاثیر بسیار شگرفی در ادبیات و شعر دری پارسی داشته است.
تا آنجا که همه شاعران بزرگ ما نوشته‌ها، دیوان و دفترهای خود را با نعت پیامبر و درود بر او و خاندان پاکش شروع کرده‌اند تا الهام بخش و مبارک کننده اشعار و گفته‌هایشان باشد.
شعر درباره پیامبر اکرم(ص) زیاد است و آنچه در این گزارش می‌آید نگاهی است گذرا به شهیرترین اشعار شاعران بزرگ ما درباره پیامبر اکرم (ص)
"قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست"
مولانا جلال الدین محمد بلخی درباره حضرت محمد(ص) اشعار بسیار زیادی دارد. او که داستان‌های پیامبرش دستمایه گفتن و سرودن در مثنوی‌اش شده؛ بارها از آن حضرت گفته و ارادتش را به ساحت پاکش نشان داده است، در غزل‌هایش هم شورآفرین از ختمی مرتبت گفته که یکی از مشهورترین غزل‌های مولوی در وصف پیامبر در ادامه می‌آید:
هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
ما بفلک می‌رویم عزم تماشا کراست
ما بفلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم
باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزون تریم
زین دو چرا نگذریم؟! منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا! عالم خاک از کجا!
بر چه فرود آمدیت؟ بار کنید این چه جاست؟
بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از مه او مه شکافت دیدن او بر نتافت
ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست
بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست
شعشعه ی این خیال زان رخ چون والضُحاست
در دل ما در نگر هر دم شقّ قمر
کز نظر آن نظر چشم تو آنسو چراست؟
خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان
کی کند اینجا مقام؟! مرغ کزان بحر خاست؟
بلکه بدریا دریم جمله در او حاضریم
ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست؟
آمده موج الست کشتی قالب بُبست
باز چو کشتی شکست، نوبت وصل و لقاست
(مولانا)
"مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل"
نورالدین عبدالرحمن جامی هم اشعار زیادی درباره حضرت محمد(ص) سروده است، اما او در یکی از غزل‌های پور شور خودش از عشق بی نهایتش به پیامبر عزیزش می‌گوید و وصف جمال چون ماهش را با زبان شاعرانه‌اش می‌سراید.
مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل
ابرو و خال سیاه تو هلال است و بلال
صورت بینی ِسیمین تو اشک نبی است
که رُخت گشته دو نیمه است ازو ماه مثال
طرف رویت به خط سبز بود لوح کلیم
که برو کرده یدالله رقم آیات جمال
نیست گنجایی مستقبل و ماضی ما را
مرکز همٌت ما نیست بجز نقطه و خال
شویم از اشک ِ نَدَم میل می از دل حاشا
کی به شورا به قناعت کنم از آب زلال
محتسب خُمّ و سبو می شکند رندی کو
کش کند ریش تًر از دُرد و تراشد به سفال
مَی به عشرت طلبان ده که بود جامی را
قدح از دیده پُر و دیده ز دل مالامال
(مولانا جامی)
"نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت"
شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی که لسان الغیب است و اشعارش ورد زبان‌هاست، شعر معروفی درباره پیامبر (ص) دارد که با زیباترین زبان و تشبیه‌ها به وصف پیامبر اکرم (ص) پرداخته است:
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
طرب سرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
بصدر مصطبه‌ام ، می‌نشاند اکنون یار
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
لب از ترشح می پاک کن ز بهر خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
چو زر خرید وجود است شعر من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
(حافظ)
"صد جهان جان منتظر بنشسته‌اند"
شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری هم درباره حضرت محمد(ص) شعر معروفی دارد که راوی صحبت‌های جبرئیل با این حضرت است که از ایشان می‌خواهد به معراج بیایند و به دیدار پیامبر پیشین بشتابد. عطار چنین می‌سراید:
یک شبی در تاخت جبریل امین
گفت ای محبوب رب العالمین
صد جهان جان منتظر بنشسته‌اند
در گشاده دل بتو در بسته‌اند
هفت طارم را ز دیدارت حیات
تا برآیی زین رواق شش جهات
انبیا را دیده ها روشن کنی
قدسیان را جانها گلشن کنی
اول آدم را که طفل پیرزاد
برگرفت از خاک و لطفش شیر داد
بود آدم بی پدر بی مادری
او بپروردش زهی جان پروری
حلهٔ پوشیدش از عریان خویش
چیست عریان یعنی از ایمان خویش
اولش اسما همه تعلیم داد
وز مسمی آخرش تعظیم داد
بعد از آن در صدر شد تدریس را
درس ما اوحی بگفت ادریس را
در مصیبت نوح راتصدیق کرد
نوحهٔ شوق حقش تعلیق کرد
روی از آنجا سوی ابراهیم داد
صد سبق از خلتش تعلیم داد
در عقب یعقوب را درمانش داد
درد دین را کلبهٔ احزانش داد
سوی یوسف رفت هم سیر فلک
وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک
سوی اسماعیل شد جانیش داد
کشته بود از عشق قربانیش داد
کار موسی را بسی غورش نمود
برتر از صد طور صد طورش نمود
از نبی داود را صد راز گفت
سر مکنون زبورش باز گفت
پس سلیمان رادران سلطان سری
داد در شاهی فقر انگشتری
کرد ایوب نبی را نومحل
ملک کرمان با بهشتش زد بدل
رهبر یونس شد از ماهی بماه
کردش از مه تا بماهی پادشاه
تشنهٔ او بود خضر پاک ذات
بر لبش زد قطرهٔ آب حیات
چون سر بریدهٔ یحیی بدید
با حسین خویش در سلکش کشید
سوی عیسی آمد و مفتیش کرد
در هدایت تا ابد مهدیش کرد
دوکمان قاب قوسین ای عجب
در هم افکندند از صدق و طلب
چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست
قول و فعلش جمله قول و فعل اوست
(عطار)
"عشق محمد(ص) بس است و آل محمد"
مشرف الدین مصلح سعدی شیرازی درباره حضرت محمد(ص) هم شعر معروفی دارد که بارها و بارها خوانده شده و باز هم اگر خوانده شود نه چیزی از زیبایی شعر کم می‌شود و نه از جمال و کمال محمد(ص):
ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)
سرو نباشد به اعتدال محمد (ص)
قدر فلک را کمال و منزلتى نیست
در نظر قدر با کمال محمد (ص)
وعده دیدار هر کسى به قیامت
لیله اسرى شب وصال محمد (ص)
آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى
آمده مجموع در ظلال محمد(ص)
عرصه گیتى مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد (ص)
و آن همه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد (ص )
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد (ص )
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد (ص )
شاید اگر آفتاب و ماه نتابد
پیش دو ابروى چون هلال محمد (ص)
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمى‏گیرد از خیال محمد (ص )
سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى
عشق محمد(ص) بس است و آل محمد(ص)
(سعدی)
"روی تو نور مبین و رأی تو حبل ‌المتین"
ابولمجد مجدود سنایی غزنوی هم در شعر زیبایش بر جان پاک پیامبر آفرین می‌گوید در وصف حضرت محمد (ص) می‌سراید:
ای گزیده مر ترا از خلق رب‌العالمین
آفرین گوید همی بر جان پاکت آفرین
از برای اینکه ماه و آفتابت چاکرند
می طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمین
خال تو بس با کمال و فضل تو بس با جمال
روی تو نور مبین و رأی تو حبل ‌المتین
نقش نعل مرکب تو قبلهٔ روحانیان
خاکپای چاکرانت توتیای حور عین
مرگ با مهر تو باشد خوشتر از عمر ابد
زهر با یاد تو باشد خوشتر از ماه معین
ای سواری کت سزد گر باشد از برقت براق
برسرش پروین لگام و مه رکاب و زهره زین
بر تن و جان تو بادا آفرین از کردگار
جبرییل از آسمان بر خلق تو کرد آفرین
از برای اینکه تا آسان کند این دین خویش
آدمی از آدم آرد حور از خلد برین
جبرییل ار نام تو در دل نیاوردی به یاد
نام او در مجمع حضرت کجا بودی امین
این صفات و نعت آن مردست کاندر آسمان
از برای طلعتش می‌ تابد این شمس مبین
نور رخسارت دهد نور قبولش را مدد
سایه زلفت شب هجرانش را باشد کمین
زین سبب مقبول او شد فتنه‌ای بر شرک کفر
زین سبب مقصود او شد سغبه ‌ای در راه دین
زین قلم زن با قلم‌ گر تو نباشی هم نشان
وین قدم زن با ندم‌ گر تو نباشی هم نشین
ای سنایی گر ز دانایی بجویی مهر او
جز کمالش را مدان و جز جمالش را مبین
اژدهای عشق را خوردن چه باید ای عجب
گاه شرک از کافران و گاه دین از بوالیقین
(غزنوی)
"ای رای تو شمس‌الضحی وی روی تو بدرالظلم"
سنایی غزنوی درباره حضرت محمد (ص) شعر بسیار زیبای دیگری دارد که در آن از جان جانان می‌گوید و خود را از وصف پیامبر اکرم (ص) ناتوان می‌بیند. قسمتی از این قصیده بلند به شرح زیر است:
روحی فداک ای محتشم لبیک لبیک ای صنم
ای رای تو شمس‌الضحی وی روی تو بدرالظلم
مایه ده آدم تویی میوۀ دل مریم تویی
همشهری زمزم تویی یا قبلة الله فی العجم
دانم که از بیت‌اللهی شیری بگو یا روبهی
در حضرت شاهنشهی بوالقاسمی یا بوالحکم
نی نی پیت فرٌخ بود خلقت شکر پاسخ بود
آنرا که چونین رخ بود نبود حدیثش بیش و کم
ای جان جانها روی تو آشوب دلهای موی تو
وندر خم گیسوی تو پنهان هزاران صبحدم
رو رو که از چشم و دهان خواهی عیان خواهی نهان
خلق جهان را از جهان هم کعبه‌ای و هم صنم
رویت بنامیزد چو مه زلفت بنامیزد سیه
هم عذر با تو هم گنه هم نور با تو هم ظلم
هر چینت از مشکین کله دارد کلیمی در تله
هر بوست از لب حامله دارد مسیحی در شکم
از باد و آتش نیستی تو آب و خاکی چیستی
جم را بگو تا کیستی او را روانی ده ز شم
چون عشق را ذات آمدی نفی قرابات آمدی
چون در خرابات آمدی کم کن حدیث خال و عم
بر رویت از بهر شرف با ما گه قهر و لطُف
گه لعل گوید «لا تخف» گه جزع گوید «لا تنم»
رویت بهی تریاقفا بالا سهی تریاقبا
منعت غنی‌تر یا عطا ذاتت هنی تر یا شیم
گیرم کرم وقت کرب ز اهل عجم باشد عجب
باری تو هستی از عرب این الوفا این الکرم...
(غزنوی)

ارسال نظر به عنوان مهمان

نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
  • هیچ نظری یافت نشد